سوار آسانسور شد و دکمه طبقه چهارم رو زد.خدایا! اونم تو آسانسور بود.تا به حال اونقدر بهش
نزدیک نشده بود.هر چند همیشه در رویاهای خودش چنین موقعیتی رو تصور کرده بود اما الان اصلا
حس خوبی نداشت.از چهار ستون بدنش عرق میریخت.آسانسور طبقه چهارم توقف کرد و دربش باز
شد اما اون حرکتی نکرد.دخترک نگاه کوتاهی بهش انداخت و لبخند محوی زد.نه دیگه قابل تحمل نبود!
دخترک رو با خشونت هل داد و از آسانسور که داشت بسته می شد پرید بیرون.از پله ها که می دوید
پائین لبخند رو لبش بود.واقعا احساس می کرد داره پرواز می کنه!
بیست و پنج.بیست و چهار.بیست و سه...پیکان سفید رنگ آروم آروم اومد و پشت خط عابر پیاده
بغل دست مورانوی مشکی توقف کرد.نوزده.هجده.هفده...راننده پیکان سر تاسشو که دونه های درشت
عرق روش می درخشید از پنجره داد بیرون و با صدای بلندی گفت:داداش بی زحمت اون پنجره رو یه کم
بازش کن پختیم از گرما!راننده مورانو با تعجب نگاهی بهش انداخت.چهار.سه.دو.یک!
ساعت چهار و سی پنج دقیقه صبح بود و اون هنوز در حالی که دفتر سفیدی جلوش باز بود
پشت میزش نشسته بود.از سر شب هر چی به مغزش فشار می آورد بی فایده بود.واقعا نیاز
داشت که یه چیزی بنویسه.نه برای اینکه مثلا جائی چاپش کنه یا کسی بخوندش.نوشتن
یه جورائی براش حکم رفتن به توالت رو داشت.هر از گاهی یه حجم ناخوشایند مغزش رو پر میکرد
که می بایست خالی می شد.
ته خودکار رو با حالت عصبی به شقیقه ش فشار می داد.انگار که می خواست یه سوراخ تو سرش
ایجاد کنه.
ساعت پنج و هفده دقیقه بود.خودکار رو به آرومی روی کاغذ آورد و نوشت:مغزم یبوست گرفته.کاش یه
مسهلی چیزی واسه مغز می ساختن!
دیر سالیست به فراموشی رفته ام
هنوز اما
منتظر اس ام اس لعنتی نیمه شبم!
ساعت حدود هشت شب بود.دستمو تو جیب کاپشنم کرده بودم و کنار خیابون ایستاده بودم.
یه جور بارون پودری داشت می بارید.انگار یکی با اسپری آب پاش از اینائی که تو سلمونیها استفاده
میکنن منتها در مقیاسی خیلی خیلی بزرگتر تو هوا آب می پاشید.
عجیب دلم می خواست قدم بزنم اما واسه یه تاکسی دست تکون دادم.خودمم نمیدونم چرا اما دست
تکون دادم.راننده ش یه جوون بیست و پنج شیش ساله بود هم سن و سال خودم.اتفاقا شبیه من هم
بود.راستشو بخواین الان که فکر میکنم میبینم خیلی شبیه من بود.
دقیقا جلوی پام ترمز کرد و شیشه رو داد پائین.پرسیدم:تا چهارراه میری؟جواب داد:نه.پیچ بعدی رو دور
میزنم.این وقت شب ترافیک وحشتناکه.پیاده برو.زودتر میرسی!
آنان كه حرف زدن را ياد نميگيرند كاش حرف نزدن را بياموزند!
در زلالی چشمانت
تصویر گمگشته خویش را باز جستم
و آغازی دیگر یافتم
حضورت سکون زمان بود
و لبانت
گریز ناپذیری آب
در صحرای عطش!
خیالت اما
اینک تجربه تحملیست
که از توان آسمان بیرون است!
....
سکوت ناگزیرم را می بخشی!
می دانم!
بده ساقی آن جام زرکش به دست
که بینم در آن آینه هر جه هست
از آن آب حیوان گلو تر کنم
چو خورشید,عالم منور کنم
سر شوق سایم بر آسمان
کشم چهره در پرده ارغوان
بیا ساقی آن می,خرابم هنوز!
دل و دیده در تاب و آبم هنوز
به من ده که افلاک بر هم زنم
به مستی دو پا بر سر غم زنم
بدانجا رسم کز خود آیم برون
ببینم خود و عالمی سرنگون
سبوئی بر آن خفته در قلب خاک
فشانم که تا برجهد زان مغاک
فشانم سبوئی به عرش خدا
مگر چشم او باز گردد چو ما!
بیا ساقی آتش به جانم بریز
می کهنه ات را به کامم بریز
وز آن اخگرت جان خامم بسوز
فروزان نما شام عالم چو روز
بیا ساقیا پر نیاز آمدم
به نزد بتی کار ساز آمدم
شرابی بنوشان وکارم بساز!
ز هر دو جهانم بکن بی نیاز
.......
حقیقت چو جوئی سر خم بجو
به پای سرت راه مستی بپو
نبینی به دنیا تو رنگی ز داد
فسانه بخوان و سپارش به باد
صراحی صهبا و گیسوی یار
به دست آر و عالم به خود واگذار!
قاضی:من شما رو به جرم قتل به اعدام محکوم میکنم.ختم جلسه دادگاه!
متهم:صبر کنید ببینم! این حکم اصلا منصفانه نیست
قاضی:شما یک انسان رو کشتید.خودتون هم اقرار کردید منم بر اساس اقرار
صریح خودتون محکومتون کردم.کجای این غیرمنصفانه است؟
متهم:در این که آدم کشتم شکی نیست حتی در این که باید اعدام بشم هم بحثی ندارم
اما شما نمیتونید این حکم رو صادر کنید.یعنی صلاحیتشو ندارید!
قاضی:چرا؟
متهم:شما تا به حال آدم کشتید؟منظورم اینه که تا حالا با دستهای خودتون کسی رو کشتید؟
قاضی:نه!
متهم:همینه دیگه!شما تا به حال شخصا کسی رو نکشتید اونوقت حکم اعدام صادر میکنید.
اینجوری که نمیشه!باید حتما کسی رو بکشید تا صلاحیت محکوم کردن امثال من رو پیدا کنید!
دوستش داری؟
بیشتر از هر چیز دیگه ای در زندگیم
خوب اگه واقعا اینجوره پس چرا این همه وقت هیچی بهش نگفتی؟
چون.....چون میترسم!
از چی؟
مطمئنم که اگه باهاش باشم حداکثر بعد از یه هفته ترکش میکنم اونوقت
میترسم که از غصه ندیدنش دق کنم!
بزرگترین وجه تمایز انسان و حیوان توانائی او در انجام جنایت است!
چشم که باز کردم روی تخت بیمارستان بودم و دکتری سرنگ به دست بالای سرم.ناخودآگاه
بدنم را سفت کردم.او هم که انگار انتظار چنین رفتاری را داشت با لحنی بی تفاوت گفت:
ببین!خودت خوب می دونی که تا این آمپول رو نزنی هیچ کدوممون نمی تونیم از این اتاق
خارج شیم.حالا تصمیم با خودته.دوست داری تا ابد اینجا بمونی؟و من هم که شرایط آنجا را
سخت غیر قابل تحمل می دیدم منفعلانه تن دادم.کارش که تمام شد داشتم نیم خیز می شدم
که بروم اما دکتر در حالی که از اتاق خارج میشد گفت:صبر کن.دراز بکش.حالا حالاها مهمون مائی..!
پرستار..بیا سرم این بیمار رو وصل کن!
بعد از این بر وطن و بوم و برش باید رید
به چنین مجلس و بر کر و فرش باید رید
به حقیقت در عدل ار در این بام و بر است
به چنین عدل و به دیوار و درش باید رید
آن که بگرفته از او تا کمر ایران گه
به مکافات الی تا کمرش باید رید
پدر ملت ایران اگر این بی پدر است
بر چنین ملت و روح پدرش باید رید
به مدرس نتوان کرد جسارت اما
آن قدر هست که بر ریش خرش باید رید
این حرارت که به خود احمد آذر دارد
تا که خاموش شود بر شررش باید رید
شفق سرخ نوشت آصف کرمانی مرد
غفر الله کنون بر اثرش باید رید
آن دهستانی بی مدرک تحمیلی لر
از نوک پاش الی فرق سرش باید رید
گر ندارد ضرر و نفع مشیرالدوله
بهر این ملک به نفع و ضررش باید رید
ار رود موتمن الملک به مجلس گاهی
احتراما به سر رهگذرش باید رید.
......
پی نوشت:این شعر را میرزاده عشقی در هجو مجلس بی خاصیت آن دوره سروده بود اما تو گویی وصف الحال عصر حاضر و مجالس! فعلی ماست. فقط اسامی را باید تغییر داد که صد البته دستمان در این خصوص بسیار بازاست و چناچه وزن و قافیه یاری دهد به جای هر اسم میتوان حد اقل ده الی پانزده اسم قرار داد!!!!!!
......
پی پی نوشت:از همه خوانندگان پوزش میطلبم چرا که رویه این وبلاگ از ابتدا شعر و مطالب جدی بود اما بعضی وقتها کارد به استخوان میرسد و زبان جد از بیان عمق فاجعه قاصر!! (ر.ک به آخرین اجلاس مجلس خفتگان!!!!)
سرخ گلی از سینه ات روئید و
خیابان دشت شقایق شد
آه...سینه سرخ کوچکم!
چه سبکبالانه پر گشودی
....
اینک مائیم
شرمسار واپسین نگاهت!
تا انتهای زمان
شرمسار زیستن
در سرزمینی که منادیان قانون
چشم بسته آتش می گشایند!
و کبوترانی که در خون می نشینند
با پرسشی بی پاسخ در چشم بازشان!
در هیاهوی گوش خراش جهان
نامت را به نجوایی زمزمه کردم
ندایم را به لبخندی پاسخ گفتی
نگاهت در نگاهم گره خورد و....
ابدیتی پدید آمد!
چشمانت زلالی برکه ایست
که تصویر گمگشته خویش را در آن باز می توانم جست
آغوشت خنکای چشمه ایست
کز لهیب دوزخم می رهاند
و زیباییت گناه بی بخششیست
در زمانه ای که معیار نیک و بد دریچه تنگ نظری اهرمن است
نه!
تو را بهر این جهان نسروده اند
ای گناهکارترین!
درنده کفتاران.
برآمده از مغاکی به تاریکی چهارده قرن!
سرخ گلی بر دندان!
مستانه زوزه از جگر بر می کشیدند
.......
گلدانی شکسته
چشمانی بی فروغ از اشک
درختانی بی شکوفه در بهار
تن های تنها!
نشسته بی امید!
سر در گریبان
در شبی که سپیده نداشت!
پس از سکوتی گران به سخن درآمدم
من کوه ام
درختم
دریا در من است
خورشید هرصبح به عشق دیدار من بر می آید
پچ پچ باد و برگ را می شنوم
آسمان به رویم لبخند می زند
با تمامی ذرات هستی شادمانه به رقص بر می خیزم
زیستن را دریافته ام
دوباره متولد شده ام
کودک شده ام!
سرو تکیده قامت
به خاک افتادن فرزندان کوچکش را به نظاره نشسته است
غمی گنگ در هوا موج می زند
من سرو را می نگرم
آسمان مرا
.....
باران نمی بارد!
لحظه وداع
دم مرز ابدیت
در من نگریستی
و به تلخی گریستی
نازنین!
اشکت از بهر که بود؟
گلبرگی رها
در آغوش رود
چشم فروبسته
با خیالی شیرین در سر
که روزی زیوری بر گیسوان دختری خواهد بود.
......
آب رونده
باد وزنده
گلبرگی آرام .چشم فروبسته.
دختری آن سو ترک .منتظر نشسته.
گل نازم چگونه دل بریدی؟
مگر چشمان خونبارم ندیدی؟
پرستو جان چه شد یک شب به ناگاه؟
زکنج خانه ما پر کشیدی
......................................
ز هجرونت دلم پرخونه امشب
دو چشمم در غمت جیحونه امشب
حدیث خویش با آئینه گفتم
ببین آئینه هم گریونه امشب
.......................................
چه می نالی دل از غم شکسته؟
چه می تازی سمند پای بسته؟
نمیبینی کمند زلف مهتاب
به زیر چادر شب در نشسته؟
روز شادی
روز غم
روز مهر و رافت
روز خشم و نفرت
روز گرسنگی و تشنگی
روز بر سر و سینه کوفتن
تمامی روزها را نامی از پیش بر نهاده اند
خدایانی در کسوت انسان!
شیاطینی در کسوت خدا!
زنهار اگر در روز غم لبخندی بر لب نشانی
یا به روز شادی آهی سرد از دل بر آری
....
خیل عظیم اعداد
کمیت های قابل شمارش
و تو تنها شناسه ای هستی که اثبات حضورت را
نه در نگاه و لبخندت
نه در گرمی دستانت
نه حتی در وجودت
که در کاغذ پاره ای که نامت بر آن حک شده می جویند!
....
آه کدامین زمان می رسد آیا؟
روز آتش افروختن
و خدایان کاغذین را سوختن!
شکنجه جانکاهیست
سرتاسر روز را به لبخند بگذرانی
و شب هنگام
غم جهان است که بر دلت هوار می شود
سنگی حقیر
در سنگ قلابی عظیم
که هر روز
هر ساعت
هر لحظه
شتاب می گیرد
و در اوج دوران
به اعماق لایتناهی پرتابت می کند
و تو را گریزی نیست
جز حسرتی که گهگاه می خوری
به کودک همسایه
به درخت خشکیده در باغ
به ماه بلند
....
افسوس!
دستان بی شمار
به طلب آنچه بر ایشان مقدر نرفته است
رو به آسمان دراز میشوند
....
خداوند مغموم
عرق شرم می ریزد و
خلق.
پای کوبان.
باران رحمتش می خواند!
آرام جان برفتی آرام جانمان رفت جان جهان برفتی جان و جهانمان رفت
مهر از کسان بریدی در خاک آرمیدی دل را به خون کشیدی تاب و توانمان رفت
مائیم و آب دیده صبری به سر رسیده درد غمی کشیده کان غمگسارمان رفت
دستان پر زمهرت لبخند همچو شعرت در دل امیدمان بود از دل امیدمان رفت
بی باده دو چشمت بنگر که چون خمارم ساقی بده شرابی شاید ز یادمان رفت
در حسرت حضورت در سوز و در گدازم بگذار تا بخوابیم شاید به خوابمان رفت
یارای گفتنم نیست دیگر ز فرقت یار لب از سخن فرو ماند آن دم که جانمان رفت
تیک تاک ساعت!
من و تنهایی و غم فراق یار
که سنگینی می کند بر شانه ام چون آوار
لحظه محتوم نزدیک است؟
لحظه دیدار؟
....
تیک تاک ساعت
همچنان تکرار!
از اعماق تیره ترین مغاک جهان
سرود روشنایی را
به صدایی خسته آواز دادیم
دریغا که شب کوران این دیار
بیگانه با نور اند!
بدان زمان که مرگ در کنج تاریک اتاق
دستها بر سینه گره کرده
دندانهای خونبارش را از پس لبخندی کریه به تو نمایاند
عمیق ترین نفس عمرت را کشیدی
و دعوتش را گردن نهادی.
مرگ درنده پیکر نحیفت را در ربود
و مهر پایان نهاد
بر همه آن چیزها که آغازش بودی.
به لبخندی که بی دریغ می زدی
سرشکی که به تلنگری می فشاندی
بوسه ای که بر گونه ام می نهادی
آغوشی که در آن جایم می دادی
قاطع و بی تخفیف.
رشته عمرت را از هم گسست
و چشمان مهربانت را فرو بست
...
پیکرت را به زهدان خاک می سپریم
باشد که درختی از آن بر دمد
تا هر روز با یاد تو در آغوشش کشیم
....
غیابت حضور قاطع اعجاز است!